يكي شدن من و بابايييكي شدن من و بابايي، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره
همخونه شدن من و باباهمخونه شدن من و بابا، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره
محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
محمد علیمحمد علی، تا این لحظه: 3 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

شکوفه باغ زندگی ما

 

قالَ رَبِّ هَبْ لِي مِن لّدُنْكَ ذُرِّيَةً طَيِّبَةً. (آل عمران: 35)
خداوندا! از سوي خود، فرزند پاكيزه اي به من عطا فرما.

"ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین واجعلنا للمتقین اماما (آیه 74 سوره فرقان)"

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ

هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

تولد سه سالگی اردلان اردشیر

این روزها با این ویروس منحوس کمتر همو میبینم و امروز ۲۴مرداد بعد از کلی دلتنگی تونستیم دور هم جمع بشیم و تولد اردشیر و اردلان رو جشن بگیریم روز خیلی خیلی خوبی بود و به همه خوش گذشت کیک تولد و دیزاینم با مامان عاطفه بود، ...
30 مرداد 1399

سه سالگیت مبارک محمدعلی مهربون

چه زیباست قد کشیدن موجود زیبایی مثل تو چقدر زیباست ببینی مهربانترین پسر دنیا تو سه سالگیش هنوزم واسه ما مثل یه نی نی کوچولو دوست‌داشتنی تر از همه دوست داشتنی هاست محمد علی نازم پسر مهربونم من مهربونم رو با تو تمرین میکنم از تو یاد گرفتم راحت و سرخوش زندگی کردن و حتی لذت بردن از کوچکترین لذتهای دنیا که می‌تونه خوردن یه بیسکوییت باشه یا شیر چقدر جذابه که تو تونستی تو این سنت معلم مهربونی و سرخوشی باشی برای من و بابا آرزوم اینه همیشه مثل الان از همه لحظاتت لذت ببری و مثل آدم بزرگا خودت و درگیر دنیای زشت حرص و ولع نیفتی بزرگ بشو ولی نه با روحیه بزرگا با همین روحیه مهربونیت و با همین لذت بردن از لحظه هات بزرگ شو، پیر شو ولی شاد باش پسرم خیلی دلم م...
16 مرداد 1399

تولد مامان عاطفه🥰

این روزها ویروس منحوس کرونا اذیتمون می‌کنه سرگرم کردن شما کوچولوها تو خونه از یه طرف دلتنگی و تنهایی ما تو خونه از طرف دیگه خیلی داره اذیتمون می‌کنه تقریبا شش ماهه که ما فقط یه بار خونواده هامون رو دیدیم و این یعنی نصف سال و تو تنهایی بودیم خدا رحم کنه به تنهایی هممون خدا منت بذاره و این منحوس رو دور کنه از زندگیمون 15تیر سال 99تولد من در تنهایی خونوادمون اینم از حال روز کرونایی ما ...
16 مرداد 1399

تولد 4سالگی محمد مهدی عزیزمم

سلام کوچولوهای شیطون و زیبای من روزها میگذره و شما روز به روز بزرگتر و تو دل برو تر میشم و البته شیطون تر و شیطون تر...،🤪🤪 و دوباره 21دی ماه یه روز خاطره انگیز و پر برکت برای ما حضور اولین پسرمون در آغوشمون و هزار هزار برکت که خدا تو این روز نصیبمون کرد 21دی هزارو سیصد و نود هشت در کنار خونواده مهربونمون تولد محمد مهدی عزیز رو گرفتیم ...
16 مرداد 1399

بعد از 4 ماه رفتیم مشهد

سلام جوجه های شیطون بلاخره بعد از چهار ماه قرنطینه و توخونه بودم تعطیلات عید فطر رو رفتیم مشهد پیش مامانی و بابایی و مامان گلی و بابا گلی خیلی خوش گذشت مخصوصا باغ عمه بضعت یک نکته خیلی خوبش موندن محمد مهدی تنها بدون مامان بابا دو شب خونهمامانی بود که برای اولین بار اتفاق افتاد و من لحظه به لحظه از خاله عادله عکس میخواستم اول خرداد تا هشتم خرداد 99...
11 خرداد 1399

سال تحویل نوروز ۹۹

سلام این روزا، روزهای سخت ماست روزهای سخت کشور ماست دلتنگیم برای هم برای بوسیدن و عشق ورزیدن کوچولوهای نازم حدود دو ماهه که خونواده هامونو ندیدیم و ایران درگیر ویروس ملعون کروناست ولی ما باهم کنار هم خوشبختیم ما باهم در کنار هم بهترین عید و میسازیم حتی تو قرنطینه ...
1 فروردين 1399

تولد دو سالگی محمد علی ۳۰ تیر ماه ۱۳۹۸

سلام محمد علی کوچولو سلام کوچولو ترین کوچولوی خانواده ۴ نفره ما عزیزمممم چه زود دو سال گذشت و چه زود بزرگ شدی باورش برام سخته وقتی دنیا اومدی ارزومم بود ۶ ماهه بشی تا نگهداری از تو داداشت واسم راحت تر بشه الان دوساله شدی و من در تعجبم از سرعت گذشتن اینهمه روز ۱۲۰ ساله بشی مرد کوچک من امسال چهار تولد در یک تولد داشتیم روز ۳۰ تیر ۹۸ تولد گرفتیم که زحمت عمه بضعت کشید و خونه مامان گلی هم بودیم تولد تو بود تولد ۴ سالگی کیامهر که ۱۰ مرداده و تولد اردلان و اردشیر که ۲۵ مرداده همه باهم برگزار شد و چند خوش گذشت اون شب ...
7 آذر 1398

نهمین سالگرد ازدواج سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۹۸

سلام کوچولوها ناز دوباره مدت هاست که ننوشتم نمیتونم بگم سرم شلوغه درگیر شماها بودم یا... ولی واقعا گذران روزهای قشنگ زندگیمو کنار هم واسه من تند و سریع شده انقدر سریع که شش ماه میگذره و یادم میر از عکسارو تو وبلاگ بذارم در هر صورت من دوستت دارم خیلی خیلی خیلی زیاد پانزدهم ماه رمضان نهمین سالگرد ازدواج من و بابا...
7 آذر 1398