يكي شدن من و بابايييكي شدن من و بابايي، تا این لحظه 8 سال و 4 ماه و 28 روز سن دارد
همخونه شدن من و باباهمخونه شدن من و بابا، تا این لحظه 5 سال و 9 ماه و 23 روز سن دارد
محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه 3 سال و 11 روز سن دارد

شکوفه باغ زندگی ما

 

قالَ رَبِّ هَبْ لِي مِن لّدُنْكَ ذُرِّيَةً طَيِّبَةً. (آل عمران: 35)
خداوندا! از سوي خود، فرزند پاكيزه اي به من عطا فرما.

"ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین واجعلنا للمتقین اماما (آیه 74 سوره فرقان)"

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ

هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

و روزهای مهد محمد مهدی

خیلی اوایل با ذوق مهد میرفتی ولی بعد یه هفته هر روز صبح گریه میکردی و البته این روزا همش خوشحالی از مهد رفتنت این اولین باره که لباس مهد پوشیدی اولین سینمایی که با بچه های پودک به قول خودت رفتی ...
30 آبان 1397

اولین روز مهد محمد مهدی

سلام کوچولوهای نازم امروز 28 مهر 97 محمد مهدی برای اولین دوسعت رفت مهد انقد بهش خوش گذشته بود که دلش نمیخواد برگرده منم خیلی خوشحالم که کوچولوی نازم از مهدش راضیه امروز بعد از برگشت از مهد شروع کرد به خوندن دست و پا شکسته عمو زنجیر باف عمو زنجیر باخ زنجیر منو باختی بابا أم'ده چی چی اورده ...
28 مهر 1397

تولد یک سالگی محمد علی

گل پسر نازم محمد علی یک ساله شدی و من هنوز در مادر شدنم شک دارم من مادر دو پسر زیبا و دوست داشتنی هستم و به این سرعت دو سال و نیم از مادری گذشت سال گذشته سال خیلی خیلی سخت بود ولی به عقب که برمیگردم زیبایی حضور تو برادرت به حدی زیاد بود که ثانیه ثانیه با شما بودن روب هیچ چیز در دنیا عوض نخواهم کرد علی کوچولوی خونه ما این روزا تلفن که زنگ میزنه سریع میر طرفش و میگه آ. آ وقتی گشنه است به پای من میچسبه و تند تند میگه به به به به باباش که از سر کار میاد میر پشت در میگه بابا بابا رو تاب که سوار میشه با آهنگ میگه باااا باااااا یعنی تااااب تاااب به حدی شیرین شده که من هر ثانیه دوست دارم ببوسم و بچلنومش با هر وسیله ای که محمد مهدی بازی میکنه و یه لح...
20 تير 1397

بابای پوشک محمد مهدی

این روزا خیلی درگیر این مسئله هستم هر روز صبح کلی با خودم کلنجار میرم ای وای چرا شروع کردم باید دیرتر شروع میکردم الان میبندمش بره تا چند ماه دیگه، دیگع بسه خسته شدم، وای این نمیتونه کنترل کنه، این نمیفهمه جیش میکنه، یه وقت دعواش نکنم، نکنه بهش فشار بیارم اذیت بشه، نکنه بعدا تو روحیش تاثیر بذاره ، نکنه .... خسته شدم انقد شستم اب کشیدم شلوار شستم شلوار شستم شلوار شستم.... مرحله خیلی سختیه فردا یه هفته است که پوشکش نمیکنم ولی پیشرفت چندانی نبوده خیلی درگیرم به طوریکه اصلا گذر زمان رو نمیفهمم از ۲۴ساعت حداقل ۸ یا ۹ ساعتش تو دستشویی ام عذاب وجدان، احساس خستگی نا امیدی ، احساس گناه همه اذیتم میکنه خدا کمکم کنه الان ساعت دوازده و نیمه شبه فر...
21 فروردين 1397

نوروز 97 سری دوم

سری دوم سفرهای نوروزی ما به تهران بود که کل عکساشو میفرستم خونه دایی محمد هشتم فروردین نهم فروردین رفتیم فلافل بخوریم خونه خاله مریمنهم خونه مادرجون دهم...
11 فروردين 1397

نوروز 97 سری اول

سلام ساعت دو و چهل و سه دقیقه روز بیست و نه اسفند 1396 فقط 5 ساعت دیگه تا سال تحویل مونده ما چهار نفر توی ماشین به همراه بابا گلی داریم میریم به سمت خلیج همیشه فارس البته عمه جون و دوقلوهاش و مامان گلی هم پشت سر ما هستن الان که دارم مینویسم تو جاده کرمان بندرعباسیم البته با تاخیر یه ساعته دارم مینویسم چون یه چهل دقیقه ای جفتتونزدی به جیغ این عکس امروز صبح کرمان [img:AgADBAADe6wxG96tiFGblyFf2fV-8OEyJhoABEqjN6134iSv3PkEAAEC] جزیره هنگام و دیدن دلفینا عکسای مربوط به سفر جزیره قشم هفتم از سفر برگشتیم و همو...
11 فروردين 1397